
تمام که شدم تازه فهمیدم تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم. راهی به رهایی میجستم. کدام راه؟ نمیدانستم. ستم بر سرزمین سرنوشتم پایدار ماند. از بند نرستم. اینک از اندکی بودن آمدهام، از روزهای گرفته بارانی و رطوبت مهلک تنی در پیچ و تاب، از شب بلند التهاب که روز ناغافل به رویمان افتاد. حال سفری به انتهای شب به غروبی ممتد به روزی بیرمق و آفتابی که بوی خاطرات کهنه میدهد. سفری به یادبود بودنها به سرزمین آرزوهای محال. بدرود، آغوش باز نیاز! بدرود، تندیس باران خورده انتظار در پیچ خیابان! بدرود، مسیر خیس کوهستانی! بدرود، احساس خوش سرگردانی در پس کوچههای پرسهای ناگهانی!
روبرو لحظههای کشدار دلمردگی در چین و چروک این به اصطلاح زندگی.
|