شب قطبی
  
 طولانی ترین شب دنیا...اولین طلیعه های صبح چقدر دورند
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 24 تیر ماه سال 1386
U R mine

بهش گفتم دلم برات تنگ میشه

گفت خوب بیا پیشم...

گفتم خوب آخه نمیشه، ولی هروقت دلم خیلی برات تنگ میشه برات نامه می نویسم تا بعدا که تونستی بخونیشون بدمشون بهت.

با چشمای درشت و گود سیاش با دقت نیگام میکرد و سرشو به نشونه تائید تکون میداد ، انگار که می فهمه

و انگار که واقعا فهمید.!

بهش گفتم که حتی اگه خیلی ازم دور باشی همیشه تو قلب من باهامی..

شبا که نمی تونم انگشتای کوچولوی خوشگلتو ببوسم حامی بهتر از خودمو مسئول می کنم و باور دارم که مثل خودم حتی بهتر از خودم پیشونی و انگشتاتو می بوسه و حتی بیشتر از من مواظبه که از خواب ناز بیدارت نکنه.

بهت قول میدم که از همین جا هم ازت یه انسان واقعی بسازم...(کمیتش مهم نیست کیفیتش مهمه مگه نه؟!)

عاشقتم و لحظه ها رو بدون تو نمی خوام.

باش ...

همیشه باش و

خوش باش

تا به خوشی تو ریه هام ارزش نفس کشیدن داشته باشن.


 
دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386
the last lament

 

تمام که شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم.
راهی به رهایی می‌جستم.
کدام راه؟
نمی‌دانستم.
ستم
بر سرزمین سرنوشتم
پایدار ماند.
از بند نرستم.
اینک
از اندکی بودن آمده‌ام،
از روزهای گرفته بارانی
و رطوبت مهلک تنی
در پیچ و تاب،
از شب بلند التهاب
که روز ناغافل
به رویمان افتاد.
حال
سفری به انتهای شب
به غروبی ممتد
به روزی بی‌رمق و آفتابی
که بوی خاطرات کهنه می‌دهد.
سفری به یادبود بودن‌ها
به سرزمین آرزوهای محال.
بدرود،
آغوش باز نیاز!
بدرود،
تندیس باران خورده انتظار
در پیچ خیابان!
بدرود،
مسیر خیس کوهستانی!
بدرود،
احساس خوش سرگردانی
در پس کوچه‌های پرسه‌ای ناگهانی!

روبرو
لحظه‌های کشدار دلمردگی
در چین و چروک این به اصطلاح زندگی.


 
یکشنبه 3 تیر ماه سال 1386
being

چشم باز کنیم،

در ابتدا و انتهای هر چه تا کنون دیده ایم،

چیزی را خواهیم دید

که آن را هرگز ندیده ایم!

گوش کنیم،

میان صداها،

صداهایی را خواهیم شنید

که آن را هرگز نشنیده ایم!

بچشیم،

میان طمعها،

مطمئنا طعمی نو را دردهانمان حس خواهیم کرد!

لمس کنیم،

قطعا دست روحمان،

بر سوال یا جوابی ناشناخته خواهد لغزید!

بو کنیم،

مطمئنا عطری نو را

استشمام خواهیم کرد!

برویم،

مطمئنا به راههایی نو

خواهیم رسید!

نترسیم،

نترسیدن ما را به حسی خواهد رساند،

که با همه ی وجودمان

نا محسوس است!

حسی برتر از زندگی،

برتر از مرگ

ورای قیل ها

و قال ها

و تلاش ها!

ورای سکوت و ترس و اضطراب!

برگردیم،

مطمئن در آن چه که دیدیم و

شنیدیم و بوییدیم و خوردیم و لمس کردیم...

و در آن هر چه که احساساتمان بود!

زندگیمان لم تغییرمان بود!

چیزی تازه تر خواهیم یافت!

چیزی تازه تر از فردا!

از کدام زاویه

سفال گران قدر

لبه های خود را

طلایی درخشش این همه نور کرده است؟

از کدام خورشید؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23377


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها