شب قطبی
  
 طولانی ترین شب دنیا...اولین طلیعه های صبح چقدر دورند
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
تشکر

این پست رو هم برای سینای مهربون میذارم که کلی بابت مهربونیاش بهش بدهکارم ٬ اینجوری مثلا میخوام هم عذر خواهی کنم هم تشکر٬

 بل مقبول افتد...

 


 
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
سال نو مبارک!

اومدم بنویسم فقط به خاطر تو٬

به خاطر تو که از سوئ تفاهم میترسی٬

بنویسم که بدونی میدونم چه بار سنگینی روی دوشت میکشی و من حتیدلداری هم نمی تونم بدم!

اومدم بگم که بهت حق میدم٬

اومدم بگم که هنوز هم فقط عشقم رو به تو میگم ولی....

عشقم!

دیدی که روزگار ٬ فاصله و.... از من یه مرد واقعی ساخته؟!! مرد به کارت نمیاد نه؟!

فقط تو میدونی که سال پیش من کجاها رفتم و چه کارایی کردم و کلا چی به من گذشت٬

همین نمیتون دلیل اثبات حرفام باشه؟

ولی بازم روزگار خواست و تو منو شرمنده کردی و من رو سیاه موندم از شرم...

کاش بشه جبران کنم، کاش

به قول یکی از بهترین دوستام که راست هم میگه :((اگه دور و برمون رو نگا کنیم میبینیم اونقدرها هم تنها نیستیم٬ خوب نیگا کن))

برات دعا میکنم٬

برای همه دعا میکنم

امسال دیگه خودشه٬ همون وقته برآورده شدن آرزوهامون٬ باید بهش با روی خوش خوش آمد بگیم...

دعا میکنم برای همه...

سال نو پیشاپیش مبارک.

 

پ.ن: سایه جونم شرمنده که نشد بیام ولی به یادت هستم٬ در ضمن منم برای اون دوستت که تو فکر وصل دوباره ست دعا میکنم حتما ولی کاش تجربه های منو نداشته باشه که فکر هر چی وصله من کل از کلش دیلیت بشه!

پ.ن ۲: به فکر تک تکتون هستم ٬ اونایی که مسافتی دورین هم به دل من نزدیکین.

 


 
شنبه 12 اسفند ماه سال 1385

بنوازید ای ناقوس های مرگ که پس این سرفه های خش دار شبانه ام ممات چرت میزند

و انیگما گوش می کند.

آنسو تر خشم عربی می رقصد و به حسادت که وقیحانه او را برانداز می کند

چشمک میزند.پس کجاست عشق؟

او را در این بزم نمی بینم

بیچاره در کنج سرد و سیاه زیر شیروانی ذهن محبوس شده ٬

با دستمال لجن آلودی گره خورده بر دهان٬

و فریادش فقط در درونش منعکس میشود و بس!

هیهات٬هیهات

هیهات از این کودک مهجور حضور!

پ.ن.این روزها نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت٬ از ناراحتی دوستام غصه میخورم و با دیدن شادی باقی دوستام منم خوشحال میشم٬ بعضیاشون از دستم هی گله میکنن حق هم دارن ٬ ولی مگه من با دستام چندتا هندونه میتونم بلند کنم!؟

همیشه چیزها اونطوری نیستن که ظاهرشون نشون میده٬

سایه جونم نیاز به کشتن ما نیست به بابای صبح زود بگو شب قطبی دستش کوتاهه ٬ شما چرا نمیاین یه احوالی ازش بگیرین با مراما!

بقیه حرفهامو با مرکب سکوت مینویسم و میدونم که هرکسی از ما بقی همین پست هر آنچه که مربوط به خودش هست رو بر میداره!!!


 
سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385
درد دل

کنار دیوار بی هیچ دیواری!

رو به روی پنجره ای٬بی پنجره ای!

برف وهم می بارد...

لب خند می زنم٬

بی هیچ خاطره ای

قار قار قار آواز می کنم٬

بی هیچ نارونی!

سردم می شود٬ بی هیچ زمستانی!

کج ایستاده به زمین با حسرت شاخه٬ بی هیچ کلاغی!

سر میخورم و پتوی کهنه ی عبث را

تا خرخره ام بالا می کشم!

ناقص می ماند در جذبه٬ بی هیچ جذبه ای!

درد دل ذهنم٬ بی هیچ دلی...

عیوبم را به هم سایگان خود نسبت می دهم٬

بی هیچ هم سایه ای!

شعر خویش را می سراید در

دنیایی تلخ!

پ.ن: بعضیها توانایی اینو دارن که تو یه ساعت آنچنان شرمنده و مدیونت کنن که هرگز نتونی از یاد ببری!

       ممنون برای دیروز! و ممنون برای انرژی زیادی که گرفتم و هدایای ارزشمندی که بی نهایت خوشحالم کرده...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23387


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها