خانگی شده ام-ای خیل خیابانی من
تا نسیم که شود- عرصه ی طوفانی من
پی آن حادثه ی نادره ای می گردم
که مجالی نگذارد به پشیمانی من
پی معماری از این سبک – پی زلزله ای
که ستونی بزند باز به ویرانی من
به کجا می رود این جاده ی نا مرئی و دور
به همان سو که نوشته ست به پیشانی من؟
به همان قله ی دشوار که فتحش نکند
هیچ کس هیچ زمان نیز- به آسانی من
به همان شهر که از برگ درختانش هم
شب حذر میکند از بیم سحر خوانی من
به همان کوچه همان خانه- که اشیائش نیز
شوق دارند به هنگامه ی مهمانی من
زیر آن سقف مشعشع چه تبی خواهد کرد
تن قندیلی شبهای زمستانی من
آه....ای خیل خیابانی! ای خوبتران!
یادتان هست اگر غربت طولانی من؟
نگذارید از این خواب صدایم بزند
باز هم بختک پیچیده به عریانی من
محمد علی بهمنی
پ.ن: خسته ام...این پاییز هم مرا دوا نشد! پ.ن ۲: اشتیاقی تازه روحم را قلقلک میدهد.... |