شب قطبی
  
 طولانی ترین شب دنیا...اولین طلیعه های صبح چقدر دورند
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385
آخرین حرف معاصر

با توام همیشه تنها

آخرین حس معاصر

بهترین شب ٬شب قطبی

حاشیه نشین طاهر

با توام با تو سیاه پوش

آشنای سالها پیش

صاحب مجلس ختمم

تو قرنطینه ی تشویش

تو شب کت بسته ی من

جز خودم چیزی نمونده

درب و داغونم و تنها

آسمون ماهو تکونده

کفترای پشت بومی

یکی زنگی یکی رومی

همشون جلد زمستون

با سر و کله ی خونی

میشنوی میشنوی ترکش شعرو

توی این منطقه ی مین

تن خمپاره تو باغچه ست

ولی ما به کوچه بدبین

این منم همیشه دریا

دختر کتاب و گیتار

عاشق سرباز گمنام

کوچه و باروت واصرار

اول صف واسه قصه

قصه های بی طرفدار

حالا تو خونه زمینگیر

ته خط گوشه ی دیوار

سر ظهر تو خواب مردم

حلق تو پر از پرنده ست

بسه هرچی حرف شنفتی

این دفه تکاندهنده ست.

 

اندیشه فولادوند


 
سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
من از درون مرده ام!!!!!!!

می ترسم مظطربم
وبا آن که می ترسم و مظطربم
باز تا آخر دنیا با تو هستم
می آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار میکنم
و آهسته زیر لب میگویم
برایت آب آورده ام تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا...رفتم!
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود
خسته ام....
می آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم
توی راه خوابهامان را برای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی ...می خندیم..
بعد هم به راهی می رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند...
نه کرم شبتاب نه کژدم زرد.
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می نشینیم برای خودمان قصه میگوییم
تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می ترسم
با آن که سخت مظطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد...

دلم خیلی گرفته...فقط تویی که آرومم میکنی...بمون ٬لطفا!

 

امروز خیلی حالم خراب شد از اون جلسه ی کذایی ....یه جور غریبی احساس تنهایی کردم و شک به ایمانم حتی......

مظطربم....

خدایا این بغض بی قرار که امانم نمی دهد


 
دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
سپاس خدای را عز و جل!

داشتم یه نارنگی پشت میزم پوست میکندم یهو بوش زد تو دماغم  ((چه بوی خوبی٬ یاد اونوقتا که هنوز نارنگی ها بو داشتن به خیر))

گفتم خدایا شکرت که هنوز هست چیزایی که....

مثل بارون دیشب

مثل خواب شنبه شب....

خدایا نا شکری نمیکنم ولی خواهشا دیگه اینا رو ازم نگیر....

 

پ.ن: !!

شب قطبی دوباره میخواد درس بخونه قبول دارم٬ قبول دارم٬ باور کردنش واسه خودمم سخته.


 
سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
فال امروز من

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است    

       کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

چیزی باید این بلا تکلیفی غیر قابل انکار را تغییر دهد

رنجش ٬ باری اضافی نیست که هر کس ناگزیر به تحمل آن باشد

انگیزش بدون حرکت و تغییر مرا کرخت میکند

و من تو را

به طریقه ی دیگری نخواستم

کافی نیست

من بیشتر می خواهم

هیچ چیز راضی کننده به نظر نمی رسد

من آن را نمی خواهم

من کاملا به آن نیاز دارم

برای احساس کردن٬نفس کشیدن٬ برای اینکه بدانم زنده هستم.


 
یکشنبه 16 مهر ماه سال 1385
جستجوی عبث

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست٬

             عالمی دیگر بباید ساخت٬ از نو آدمی.

 

پ.ن. گاهی اوقات دعا هم فایده نداره!!

پ.ن. ۲: استراحت اجباری!

 

بیخود به آینه نگاه نکن....


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23378


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها