میگما!
خداییش این خورشیدم عجب حالی داره ٬هی هر صب پرده ی شبو کنار میزنه و واسه ما خودنمایی می کنه(ایکبیری)٬ حالا که چی!؟!
که بابا پا شید دیگه یه روز نو آوردم واستون!
یه کیم نیس بش بگه آخه آبجی تو که طفلی پیش ما. ما خودمون یه غورباقه رنگ شده رو ده دفه به جای مرغ مینای سخنگوی سفارشی از گینه ی بی صاحب به ده نفر مختلف فروختیم! اونوخ تو میخوای یه روز تکراری و تاریخ گذشته و دس دوم و جای یه روز نو به ما قالب کنی؟؟؟
آخه این رسمشه آباجی؟؟
شب تا صب میشینی هی عدد مدد روز و دستکاری میکنی و میگی ببین این یه روز تازه ست.
نه خانوم!
بو ترشیدگی شم دیگه در اومده
دیگه همین روزاست که گندش در میادا.
آخه فقط همین مونده بود که روزگار و خورشید دس به یکی کنن تا ما رو بپیچونن...
هی بابا هی
گفته بودشا
که:(( پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.))
تازه افتاد.
**********
خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را
که شانه های مردی مهربان
چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید
گفتم: گریه ات را ندیده بودم٬ عزیز!
گفت : میبینی!
و دیدم که تنها عشق است که این چنین
زخم کاری می زند.
پ.ن:همسفر خیلی خیلی تبریک.....خوشحالم کردی...کاش همیشه خوش خبر باشی و علاوه بر توانایی ها توانمندی هات از خانواده هم خبرای خوب برام بیاری...راستی٬ قدم بعدی شیرینی ماشین و میخوام...به فکرش باش!!! |