شب قطبی
  
 طولانی ترین شب دنیا...اولین طلیعه های صبح چقدر دورند
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385
بدون شرح!!!!!!!!!!!

بشتابید .............

ولی

آهسته!!!

 

 


 
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
میدانم سالهاست که مرده ام...

چشم می بندم

تا

مباد چشمانت را از یاد برده باشم........


 
چهارشنبه 25 مرداد ماه سال 1385
زمین داغ

 

در سایه ی همین بید

همین بید پیر که سایه بان هزار خاطره ی نیامده ام بود

منتظر غروب می نشستم تا وضو بگیرم

و اقتدا کنم به ماه

ماه....مریم دل پاک شب هایم

آری اقتدا کنم همه ی سکوت های سربی ام را

به دختر مسن آسمانها!

دختر مسن آسمانها....

روی زمین داغ به پشت دراز می کشم!

چقذر نزدیک

چقدر نزدیک

چقدر نزدیک است ماه به صورت گرد خیس از اشک!

داغ داغ

این جا در جنوب هر کس برای خودش ستاره ای دارد!

ستاره ای که شبیه ستاره ی هیچکس نمی شود!

این جا از هر جایی

انسان به خدا نزدیک تر است!

استکان از دست کسی می افتد و می شکند!

زیر لرزش شاخه های نقره گونه ی ماه

کسی شبیه خودم

با انگشت های استخوانی

فدای اشکهای داغ و سکوت های طولانی

استکان از دست کسی می افتد و می شکند!

عقربی به دمم نیش میزند و

تاب برمیدارد!

پ.ن:برای نقابدار عزیزم! حس دیدن یه آدم از پشت نقابش چه جوریاست؟ میدونی چی میگم که؟!؟

 
دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385
التماس دعا!!!!!

من اندوه خویش را با شادی های مردمان عوض نمی کنم و خوش ندارم اشکی که اندوه را از ژرفای وجودم جاری کرده  مبدل به لبخند شود.

آرزو دارم زندگی ام  اشکی باشد و لبخندی. اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد. اشکی که با آن  شریک اندوه دلسوختگان گردم و لبخندی که سر آغاز سرور و شادمانی ام باشد. میخواهم در اشتیاق بمیرم اما با دلمردگی زنده نباشم.دوست دارم ژرفای وجودم تشنه ی محبت و زیبایی باشد زیرا نظر کردم و دریافتم که کم خواهان دون همت نگون بخت ترین مردمانند و از همه به زندان مادیات نزدیک تر.و گوش سپردم و بشنیدم که ناله ی مشتاقان آرزومند از طنین سه گاه و چهار گاه خوشتر است.

عصر گاهان شکوفه گلبرگهایش را در هم میکشد  اشتیاقش را در بر میگیرد و می آرامدو چون سپیده فرا رسد لب می گشاید تا بوسه ی خورشید را دریابد. از این رو زندگی گلها همه اشتیاق وصال است و اشک و لبخند.

آب دریا بخار می شود...فرا می رود...گرد می آید...ابری می شودو بر فراز دشتها و تپه ها به راه می افتد...تا آن که خنکای نسیمی را حس کند و گریان فرود اید.به دشت ها و جویبار ها سرازیر شود و به وطن نخستین خویش-دریا- باز گردد.(آری) زندگی ابرها نیز گونه ای جدایی ستو دیدار.اشک و لبخند.

بدین سان روح نیز که از (( روح کل)) جدا می افتد و به عالم ماده می آید به سان ابری ست که بر فراز کوههای اندوه و دشتهای شادی به حرکت در می آیدو آن گاه که به نسیم مرگ میرسد  به جایگاه نخستین باز میگردد...به دریای محبت و زیبایی...به سوی خداوند...........

نوشته ی بالا از جبران خلیل جبران است.

به تجربه به من ثابت شده میشه وصل رو تو همین دنیای مادی و با همین بدن مادی تجربه کرد....کاش باز هم لایق چنین تجربه هایی باشم!

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی!!!!!!!!! بعضی ها این یک بیت رو خوب میشناسن

 
شنبه 14 مرداد ماه سال 1385
با منی اگر دل خود را بردار و بیار ٬ ره توشه ی دیگری لازم نیست!

عشق به من شک کرد.

آری ایمان با شرط که دیگر ایمان نیست.

دیگر عصیان نمی کنم٬دیگر طغیان نمی کنم اگر سدم تو باشی....وای بر من ٬وای بر من محکوم ازلی!!!

نکاو٬نگرد٬ نجوی٬ چیزی از من نماند باقی جز پوسته ی نازکی از تن.

پدرم! پدرم! بد غریبم در این آبادی! بد اسیرم در این آزادی!

کاش بودی و می دیدی

 نه!!

همان بهتر که نیستی.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23358


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها