در سایه ی همین بید
همین بید پیر که سایه بان هزار خاطره ی نیامده ام بود
منتظر غروب می نشستم تا وضو بگیرم
و اقتدا کنم به ماه
ماه....مریم دل پاک شب هایم
آری اقتدا کنم همه ی سکوت های سربی ام را
به دختر مسن آسمانها!
دختر مسن آسمانها....
روی زمین داغ به پشت دراز می کشم!
چقذر نزدیک
چقدر نزدیک
چقدر نزدیک است ماه به صورت گرد خیس از اشک!
داغ داغ
این جا در جنوب هر کس برای خودش ستاره ای دارد!
ستاره ای که شبیه ستاره ی هیچکس نمی شود!
این جا از هر جایی
انسان به خدا نزدیک تر است!
استکان از دست کسی می افتد و می شکند!
زیر لرزش شاخه های نقره گونه ی ماه
کسی شبیه خودم
با انگشت های استخوانی
فدای اشکهای داغ و سکوت های طولانی
استکان از دست کسی می افتد و می شکند!
عقربی به دمم نیش میزند و
تاب برمیدارد! پ.ن:برای نقابدار عزیزم! حس دیدن یه آدم از پشت نقابش چه جوریاست؟ میدونی چی میگم که؟!؟ |