شب قطبی
  
 طولانی ترین شب دنیا...اولین طلیعه های صبح چقدر دورند
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
عجب!!!!

بـه مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینـم
بیا کز چـشـم بیمارت هزاران درد برچینـم
الا ای همنشین دل که یارانـت برفـت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنـشینـم
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتـش دوری شدم غرق عرق چون گـل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینـم
جـهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
کـه سلـطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامـم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صـباح الـخیر زد بلبل کـجایی ساقیا برخیز
کـه غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
شـب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینـم
حدیث آرزومـندی که در این نامه ثبت افـتاد
هـمانا بی‌غـلـط باشد که حافظ داد تلقینم

عجب روز گار غریبیه...عجب....این روزا خیلی هوایی شدم...باز تابستونه و باز حال و هوای مسافرت و باز.....

چند روزیه که دارم فکر میکنم چرا آدما همه فکر میکنن و انتظار دارن که بقیه هم همونجور که خودشون خودشونو میبینن و میشناسن اونا رو ببینن و بشناسن...

خوب اصلا امکان نداره که پنجره ی دید آدما با هم متفاوت باشه؟

یه موقع هایی پیش اومده تو زندگیتون که اصلا نخواین کسی دوستتون داشته باشه و دلسوزیتونو بکنه؟

یه موقع هایی که از همه بدتون بیاد همه ی آدمای شاد و همه ی آدمای غمگین و همه ی آدمای الکی شاد و همه ی آدمای الکی غمگین...حتی نزدیکترین افراد زندگیتون .....   ولی دلیلی براش نداشته باشین

تو یه چرخه ای افتادم که انگار تمومی هم نداره.....

اصلا حتی برام مهم نیست که تموم بشه یا نه

قاط زدم نه؟!؟ میدونم


 
یکشنبه 18 تیر ماه سال 1385
دریایی

سلام

من برگشتم....از اخبار جدید نپرسین...بعد از یه مدت نبرد فعلا تصمیم به مصالحه گرفته شد و خدا هم حسابی داره حال میده خداییش  دستش درد نکنه...نمیودم پیروزی با کدوم طرف بود من که از وضعیت جنگی خودم اصلا راضی نبودم...به هر حال هر چی که بود تموم شد.....

از هیچکس و هیچ جا خبر ندارم....گم شدم تو لاک خودم...گم شدم...دلم برای همتون تنگ شده....مرسی که گهگاهی بهم سر زدین...

از سایه..از شیخ...از حتی همسفر..از هیچ کس....

یه شعر از جنتی عطایی مینویسم که همتون خوب بلدین...

کمکم کن!کمکم کن!نذار اینجا بمونم تا بپوسم!

کمکم کن! کمکم کن! نذار اینجا لب مرگو ببوسم!

کمکم کن!کمکم کن! عشق نفرینی بی پروایی میخواد!

ماهی چشمه ی کهنه  هوای تازه ی دریایی میخواد!

دل من دریاییه! چشمه زندون برام!

چکه چکه های آب  مرثیه خونه برام!

تو رگام به جای خون   شعر سرخ رفتنه!

تن به موندن نمیدم  موندنم مرگ منه!

عاشقم! مثل مسافر عاشقم! عاشق رسیدن به انتها!

عاشق بوی غریبانه ی کوچ  تو سپیده ی غریب جاده ها!

من پر از وسوسه های رفتنم!رفتن و رسیدن و تازه شدن!

توی یک سپیده ی طوسی سرد   مسخ یک عشق پرآوازه شدن!

کمکم کن!کمکم کن!نذار این گم شده از پا دربیاد!

کمکم کن!کمکم کن! خرمن رخوت من شعله میخواد!

کمکم کن! کمکم کن! من و تو باید به فردا برسیم!

چشمه زندونه برامون ما باید به دریا برسیم!

دل ما دریاییه!چشمه زندونمه!

چکه چکه های آب مرثیه خونمونه!

تو رگ بودن ما  شعر سرخ رفتنه!

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23363


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها