در حال حاضر این حرف آخر من است
دیگر از کتابت و واژگان فخیم فاصله گرفته ام
خسته ام کرده اند این بزرگان چراغ و حماسه٬
می روند جایی دور
که از نزدیک ما سخن بگویند!
آخر این همه خالی٬این همه دهان گشوده تا انتهای جهان
دستها٬دهانها٬نان و تاول و دشنام
بستر و بوی نفت٬خیابان قدیمی جمشید
کبوتران سر بریده و کنفرانس
اصلا همین رفتگر خسته
یا به قول فروغ شربت سینه و عدالت آدمی
عدالت اندوه٬تقسیم تشنگی.....
فرض که من مغرضم٬ دروغ میگویم
پس این سیلی حضرات و این هم گونه های من!
دلشان خوش است که شاعرانند یعنی....
برو سر کوچه٬ برو کنار میدان
برو میان گلایه و انتظار
برو دل همین مردمان خودت را ببوی
بوی جراحت کهنه و سیگار نیمه سوز زر می آید
یا خرج هفته ی خانواری گمنام
شاید هم مصلحت روزگار!
ببین چقدر ترانه زیر دست و پای تو پرپر میزند ای زبان صبور!
میروی آنوقت پی تصویر و تکلم کور؟
میروی آنوقت هی از شب و دشنه و گل سرخ....!؟
خودت را به خواب آینه می بری یا از شکستن آینه میترسی؟
چه عیبی دارد ساده باشی
چه عیبی دارد شبیه مادرت با ماه سخن بگویی
یا بگویی حالم خوب است و فکر کنی شعر یعنی این؟!
ساده باش!
اصلا شعر چیست؟!
تو باید عاشق باشی و بس
تو باید بدانی که آسمان آبی نیست
تو باید بدانی که دستت به دامن دریا نمی رسد
باید میان دو حرف
همیشه هوای فردا را دریابی.
یا سخن دلپذیر یا دل سخن پذیر.
نمیدانم این ترانه از کدام ستاره ی معصوم است
اما من از خلوار این همه روزنامه خسته ام
از المعجم این و آن خسته ام
از توازی این همه ترانه ی مشابه
از مراثی ممکن٬ از هر چه رابطه٬ از هر چه راز
من خسته ام از پیرنگ٬ ساختار سکوت و ایجاز خشت.
می روم آینه بکارم
می روم نور به قبر واژگان ببارانم
می روم شعری تازه٬ زبانی تازه و زینتی تازه تر بیابم
دعا که میکنی شعر است
می خواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم.
آنان که باید از پی من پیاده بیایند٬ می آیند!
دلم نهاده و خیالم آسوده است.
شعر بالا از استاد علی صالحی بود که به نظرم کاملا گویاست و نیازی به توضیح نیست٬ اما خواستم بگم که برای مدتی شب قطبی داره میره سفر ....یا شایدم جنگ...الان کاملا زره پوشیده ست و آماده ی اعزام.
هر از چند گاهی سری بهم بزنین ..خوشحالم میکنین...خوب با بعضی هاتون که در تماسم به طرق مختلف ولی خوشحال میشم که از بقیه هم خبر بگیرم..
برام دعا کنین
یا علی |